منظومه ی ویرانی

آن سوتر جوانی با چهره استخوانی و ته ريش با پيرهنی جر
خورده بر سه پايه ای كنار حوض شكسته سِنج ميزند
سَنج
دمای پريده از شيشه لب پر
لب پريده، چشم و گوش پريده، تكه تكه ضجه های پريده لب پر؛
و عطر، عطر پريده آن زن قهوه ای در فضاي افيونی شمع و عود
كه پشت خط به پشت خوابيده بود و خواب عروسی ميديد!
تور پريده، داماد پريده، رنگ و روی پريده و
گربه ای بی صاحب و گيج دنبال پشت بامی از این بام به آن بام …
در خرابه ها ميگردد و چشمی به جای ماهي ميبلعد.
موش دوانده اند زير پوست زمين شايد زنی می مويد و انگشتان
آتش گرفته اش را با مشت بر سر ميكوبد؛
تن له شده، خودكار له شده، استخوان له شده، رويای له
در چشمان لهيده زنی رو به راه كه قاب گرفته بود پنجره او را و
پشت شعرهاش ابر كرده باران ميباريد تا اسب سپيدی كه سوارش
را خورد و پس نداد جاده آن چه را كه با خود برد.

له . . . له، همه همه همه له
لاالله الال لِ
ه پيرزن پستان چروكيده اش را بر خاك ميمالد و كودکی چند ماهه
در آغوش مادری مرده زنده ميماند تا زندگی او را درست و درسته گائيده باشد.
و من تكه تكه تكه هايم را از زمين جمع ميكنم!
يكسو سر شكسته ام را از لای آجرها بيرون ميكشم و
سوی ديگر انگشتان پايم را كه هنوز ميجنبند روی دست غربال ميكنم؛
همينم، بی شك خود منم اين غول بی شاخ و دم ترك كه ترك باخته
اينچنين و نعره های بمی دارد نعره های بم و در هر دستی كه بچرخد شمس تمام است و
تمام دل دست دارد اين همه را در دفی در دست مثل آتش گردان ميچرخاند!
و مرگ
مرگ آدمها و حرفها را ناگفته ميگذارد.
ناتمام ميمانند همه در شگرد‌ هوشمند و رخشنده مرگ؛

و من دهان وقيح اين همه خاك خورده ميشوم و از خون اين همه
مرده ميخورد شعرم كه جاری ميشود در رگهای درشت تنم كه دهان
باز كرده و در خودم كله پا راه افتاده ام با موج موج سطرها در
دريای خون می موجم و پشت پشت راه ميبرم

راه را از راه راه رگها و خط های اين كاغذ خط به خط شتلپ بيرون ريخته ام
شايد از اين روست كه من هم مثل شما گاهی به مرگ رای ميدهم.
با مرگ موافقم
با زلزله، ايدز، سيل، بمب اتم، گردباد و هر چه طبيعي و دست ساز!
اما به كتم نميرود اين، اين يکی به كتم نميرود آيت العظمی!
حتی اگر اين زمين جر خورده بزرگترين شعر جهان شود با
هفتاد‌هزار صفحه سنگ!
به كتم نميرود اين بار!
چاله هایی كه بر سر اين زمين دهان باز كرده اند، مثل جيبهای شما ته ندارند،
بيا، آقا، بفرما:
جيب هايت را پر كن از ته مانده ما. پركن از خاك و چشم و دست و خرما!
شايد دستی در گلويت گير كند!
شايد‌ پایی از ماتحتت بيرون بزند!
لطفا كمكهای نقدی و غيرنقدی تان را به حساب باد واريز كنيد؛
ما ميخوريم تا زمين بالا بياورد؛
هر چه باداباد؛
بادا بادا مبارك بادا و هرچه بادا باد .
آن كهت باد آن كهت باز دهانی در باد لای لای ميخوان
د چشمی به خواب ميرود در باد،
سری دنبال تنش ميگردد
تنی دنبال زيرپوش آبی نخ نما آغشته به خون در باد.

چند آيت العظمی مانده به بم از اين همه پول و پتو و چای و چادر سيار؛
چند‌ آخ و آه مانده به صبح با ساعت شما
چند سينه صحرا بايد لرزيد تا ارگ بم!
روی سيمهای لخت برق خوابيده ام اين شبها
و بارانی كه از سقف ترك خورده اتاقم ميچكد سيل نميشود مرا
نميبرد خواب، خواب و چند بادكنك رنگی ، خواب و يك جفت گوشوار
خواب رفته و يك كلاه ذوذنقه جشن نو اين همه خواب كافی است.
در استكانهای كمر باريك آقای چوخ بختيار محترم چای نعنای
محترمی مينوشيم با خرمای مضافتی بم و رقصنده جوان و رعنا
موهايش را به عشوه اين و آن سو ميكند. اين مرده ها به همين
چيزی كه ندارم، فقط ارگ بمم،
همين فقط ارگ بمم ! و اتفاقي چه راست ميگويد، چقدر محترميم در سرزمين هفتاد هزار
کشته و هفتاد ميليون لال